<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سلام ، خداحافظ</title>
<link>https://hoseinpanahi.blogfa.com</link>
<description>سرگذشت کسی که هیچ کس نبود</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 19 Jun 2017 09:12:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>با حسین پناهی (59)</title>
<link>https://hoseinpanahi.blogfa.com/post/59</link>
<description>پل لنگه کفش کهنه ، پل ماه عسل مورچه ها ...... پی نوشت : بعضی وقت ها چقدر ساده میشه واسطه عشق و محبت بود .... ---------------------------------------------------------------------- کتاب به وقت گرینویچ ، دفتر اول ، صفحه 95 ----------------------------------------------------------------------</description>
<pubDate>Mon, 19 Jun 2017 09:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hoseinpanahi</dc:creator>
<guid>hoseinpanahi.blogfa.com/post/59</guid>
</item>
<item>
<title>با حسین پناهی (58)</title>
<link>https://hoseinpanahi.blogfa.com/post/58</link>
<description>ساده دل دل ساده ! برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور گنچشگ ها را از دور و بر شلتوک ها کیش کن که قند شهر دورغی بیش نبوده است .</description>
<pubDate>Wed, 05 Apr 2017 06:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hoseinpanahi</dc:creator>
<guid>hoseinpanahi.blogfa.com/post/58</guid>
</item>
<item>
<title>با حسين پناهي (57)</title>
<link>https://hoseinpanahi.blogfa.com/post/57</link>
<description>در رستوراني كباب گنجشك خورديم ! تصور كن ! چهارده گنجشك را يك جا به سيخ كرده و برشته بودند ! راوي مي گفت : كباب ساز از كباب گنجشك خوشمزه تر است و هر وقت كلمه سار در جمله اش مي آمد با كمك هر دو دست حجم بدن پرنده را برايمان مشخص مي كرد ! چيزي به اندازه كفش كودكان ... چاره يي اين همه تناقض چيست ؟ هيچ ! لقمه مي گيرم و به دل مي گويم : گنجشك سوخاري چه توفيري با گندم برشته دارد ؟ پس اين چنين شد كه ما كباب گنجشك خورديم ، با ريحانُ ليمو وُ كانادادراي ! تو نبودي من</description>
<pubDate>Wed, 28 Dec 2016 06:29:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hoseinpanahi</dc:creator>
<guid>hoseinpanahi.blogfa.com/post/57</guid>
</item>
<item>
<title>با حسين پناهي (56)</title>
<link>https://hoseinpanahi.blogfa.com/post/56</link>
<description>اعتراف من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم ! دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم ! قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم ! عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم ! کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم ! سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم ! من می ترسم پس هستم این چنین می گذرد روز و روزگار من ! من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم !</description>
<pubDate>Tue, 13 Dec 2016 05:01:27 +0330</pubDate>
<dc:creator>hoseinpanahi</dc:creator>
<guid>hoseinpanahi.blogfa.com/post/56</guid>
</item>
<item>
<title>با حسین پناهی (55)</title>
<link>https://hoseinpanahi.blogfa.com/post/55</link>
<description>بهانه بی تو نه بوی خاک نجاتم داد ، نه شمارش ستاره ها تسکینم ! چرا صدایم کردی ؟ چرا ! سراسیمه و مشتاق ، سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم .... نیامدی ! نشان به آن نشان ، که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت و عصر ، عصر والیوم بود و فلسفه بود و ساندویچ دل و جگر ! ............................................................................... از مجموعه چشم چپ سگ ، دفتر اول ، به وقت گرینویچ ، صفحه پنچاه ، شعر بهانه</description>
<pubDate>Tue, 27 Sep 2016 12:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hoseinpanahi</dc:creator>
<guid>hoseinpanahi.blogfa.com/post/55</guid>
</item>
<item>
<title>با حسین پناهی (54)</title>
<link>https://hoseinpanahi.blogfa.com/post/54</link>
<description>چشم من و انجیر دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جوونور کامل کیه؟ واسطه نیار به عزتت خمارم حوصله هیچ کسی رو ندارم کفر نمی گم سوال دام یک تریلی محال دارم تازه داره حالیم می شه چیکارم می چرخم و می چرخونم سیارم تازه دیدم حرف حسابت منم طلای نابت منم تازه دیدم که دل دارم بستمش ! راه دیدم نرفته بود رفتمش جوانۀ نشکفته را رستمش ویروس که بود حالیش نبود هستمش جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟ مردن من مردن یک برگ نبود! تو رو به خدا بود اون همه افسانه و افسون ولش!! این دل پر</description>
<pubDate>Sun, 18 Sep 2016 06:39:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>hoseinpanahi</dc:creator>
<guid>hoseinpanahi.blogfa.com/post/54</guid>
</item>
<item>
<title>با حسین پناهی (53)</title>
<link>https://hoseinpanahi.blogfa.com/post/53</link>
<description>منظومه ها پس این ها همه اسمش زندگی است : دلتنگی ها ، دل خوشی ها ، ثانیه ها ، دقیقه ها حتی اگر تعدادشان به دو برابر رقمی كه برایت نوشته ام برسد ما زنده ایم ، چون بیداریم ما زنده ایم ، چون می خوابیم و رستگار و سعادتمندیم زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی برای گنجشك عشق باقی گذاشته ایم . خوشبختیم ، زیرا هنوز صبح هامان آذین ملكوتی بانگ خروس هاست سروها مبلغین بی منت سر سبزی اند . و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش برگچه های پیاز ترانه های</description>
<pubDate>Wed, 24 Aug 2016 12:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hoseinpanahi</dc:creator>
<guid>hoseinpanahi.blogfa.com/post/53</guid>
</item>
<item>
<title>با حسین پناهی (52)</title>
<link>https://hoseinpanahi.blogfa.com/post/52</link>
<description>اگر نبودیم اِی وای ! اگر - چونان فرشتگان - لذتِ رنج را از ما دریغ می داشتی وتوبای بهشت نقشِ تیرِ شکسته وُ دلِ خون چکان را از ما بر سینه به یادگار نمی داشت ! اِی وای ! اگر راهِ بهشت از دلِ جهنم نمی گذشت و این کوره راهِ آتشین از بهشت ، ما را به هر جهنمی که می خواستیم نمی رساند ! ای وای ! اگر در هر کلام کلمه یی گلویمان را نمی خراشید و بازی گاهِ کودکِ خاطرمان میدانِ مینِ خاطره ها نبود ! اِی وای ! اگر تیغ نبود و تاج خار گیسوهامان را با خون آذین نمی بست ! اِی</description>
<pubDate>Wed, 04 Feb 2015 06:27:38 +0330</pubDate>
<dc:creator>hoseinpanahi</dc:creator>
<guid>hoseinpanahi.blogfa.com/post/52</guid>
</item>
<item>
<title>با حسین پناهی (51)</title>
<link>https://hoseinpanahi.blogfa.com/post/51</link>
<description>باز هم منُ نازی من : بقچه ی مسافرت می بندی ؟ نازی : اَر خدا بخواد می خوام برم جنوب ! من : با تب تُو مو و ُ خون ریزی ؟ کی می خوای برگردی ؟ نازی : سه میلیون سال دیگه ! من : سه میلیون دیگه !!! چه طوری پیدات کنم ؟ نازی : با قطار بیا حنوبُ آن جا پیاده شو ! هر کجا پیاده شو ! هر کجا بابونه دیدی ، بو کن ! من اون جام ! پی نوشت : برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد !</description>
<pubDate>Wed, 28 Jan 2015 07:38:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hoseinpanahi</dc:creator>
<guid>hoseinpanahi.blogfa.com/post/51</guid>
</item>
<item>
<title>با حسین پناهی (50)</title>
<link>https://hoseinpanahi.blogfa.com/post/50</link>
<description>امروز را مثل همه ی روزها با بدخلقی شروع کردم ، کرخت و تلخ . دو شب است که خواب های عجیب و غریب می بینم . در اکثر خواب ها اکثراً گرفتارم . به کابوس می مانند . اما در نهایت نشانه ای از حیات وجود دارد . نشانه ای از درگیری های جدی . دنیای خواب هایم علیرغم ترس ها و گرفتاری هایش از دنیای واقعی دوست داشتنی ترند . احساسات گمشده ای به وجودم برگشته اند . یک جور تحول که خیلی منتظرشان بودم . به صورت جدی تر این ماجرا را پیگیری خواهم کرد ...</description>
<pubDate>Tue, 20 Jan 2015 05:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hoseinpanahi</dc:creator>
<guid>hoseinpanahi.blogfa.com/post/50</guid>
</item>
</channel>
</rss>
