|
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
|
پل
لنگه کفش کهنه ،
پل ماه عسل مورچه ها ......
پی نوشت : بعضی وقت ها چقدر ساده میشه واسطه عشق و محبت بود ....
----------------------------------------------------------------------
کتاب به وقت گرینویچ ، دفتر اول ، صفحه 95
----------------------------------------------------------------------
ساده دل

دل ساده !
برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور
گنچشگ ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
که قند شهر
دورغی بیش نبوده است .
![]()
در رستوراني كباب گنجشك خورديم !
تصور كن !
چهارده گنجشك را
يك جا به سيخ كرده و برشته بودند !
راوي مي گفت :
كباب ساز از كباب گنجشك خوشمزه تر است
و هر وقت كلمه سار در جمله اش مي آمد
با كمك هر دو دست
حجم بدن پرنده را برايمان مشخص مي كرد !
چيزي به اندازه كفش كودكان ...
چاره يي اين همه تناقض چيست ؟
هيچ ! لقمه مي گيرم و به دل مي گويم :
گنجشك سوخاري چه توفيري با گندم برشته دارد ؟
پس اين چنين شد كه ما كباب گنجشك خورديم ،
با ريحانُ ليمو وُ كانادادراي !
تو نبودي من از كجا مي دانستم كه عكس العملت
در برابر اين جنايت لذيذ چيست !
گفتم بعد ها اگر در نگاهت ناسزايي خواندم ،
كتبا از تو بخواهم
تا درباره دليل وجودي ماهي تابه در آش پز خانه
توضيح بدهي !
ما به گنجشك ها محتاجيم ،
گنجشك ها به گندم ،
گندم به ......
همين كه هم نوعان خود را نمي خوريم جاي شكرش باقي ست !
يادت هست به تو مي گفتم به سيب زميني مي ماني
و يادت هست حوالي رودبار سيب زميني خاكسترپز خورديم !
نگاهت كردم و گفتم :
به به ! به به ....ولي حيف كه نمكش زياده !
........................................................................................................
از مجموعه چشم چپ سگ ، دفتر چهارم ، كابوسهاي روسي ، صفحه 24 و 25
........................................................................................................
پي نوشت :
بعضي وقت ها نمك كه زياده بشه ،شور ميشه و دل رو مي زنه ......
اعتراف
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم !
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم !
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبانها می ترسم !
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم !
کودکان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم !
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم !
من می ترسم پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من !
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم !

بهانه

بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد ،
نه شمارش ستاره ها تسکینم !
چرا صدایم کردی ؟
چرا !
سراسیمه و مشتاق ،
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم ....
نیامدی !
نشان به آن نشان ،
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر ،
عصر والیوم بود
و فلسفه بود
و ساندویچ دل و جگر !
...............................................................................
از مجموعه چشم چپ سگ ، دفتر اول ، به وقت گرینویچ ، صفحه پنچاه ، شعر بهانه
...............................................................................
پی نوشت
نزدیک تولدمه !! سی سالگی ...
واسه همین این شعر رو گذاشتم ... حسش خوبه واسه من .....همین